تبليغاتX
وبلاگ دانشجویان عمران 84 دانشگاه رازی

ماه مبارک و ...
تاريخ: چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت :11:49 بعد از ظهر

با سلام خدمت همه دوستان و دشمنان عزیزی که بی صبرانه منتظر تعطیل شدن وبلاگ من بودین ولی تیرتون به سنگ خورد! من برگشتم! هورااااااااااااااااااا!
   خب از کجا شروع کنیم؟ چون چیز خاصی به ذهنم نمی رسه ماجراهای دانشگاه رفتن چند روز قبل خودمو می نویسم باشد که مایه عبرت همگان شود.
امروز صبح که از خواب پاشدم، با اولین صدای قور و قار شکمم یادم اومد که دیشب سحری نخوردم و کلی دمغ شدم. بعد یه خورده دیگه که خواب از سرم پرید یادم اومد که اصلا قرار نبوده من امروز روزه بگیرم! پس یه صبحانه مفصل نوش جان کردم و به سمت حشیش پارک ( پاتوق جمعی از دانشجویان دانشکده فنی و معتادین عزیز و عشاق جوان و... ) حرکت کردم. اونجا با دوستان از هر دری سخنی می گفتیم که دیدیم امروز هیچ سوژه ای برای خندیدن نداریم. پس تصمیم گرفتیم که به نزدیکترین مکان فرهنگی یعنی دانشکده ادبیات بریم ببینیم چیزی دست و بالمون رو می گیره یا نه.
به چند فرسخی دانشکده ادبیات که رسیدیم، پدر و مادرهای مهربون و فرزندان شاد و خوشبختی رو دیدیم که دست در دست هم داده بودن به مهر و هر کدوم چند تا پوشه و برگه و از این چیزا دستشون گرفته بودن و کاملا مشخص بود که ورودی های جدید هستن که دارن از ثبت نام بر می گردن. اینجا بود که جرقه های دسته بازی در ذهنمون ایجاد شد. با شادی و شعف بسیار رفتیم تو دانشگاه که مثلا ما هم برای ثبت نام اومدیم!
- وای خدا یعنی جدی جدی ما دانشجو شدیم؟
- دیگه اینقدر بلند حرف نزنین. ما مثلا مهندس شدیم!
- آقا ببخشید ثبت نام کسایی که تو کنکور قبول شدن کدوم قسمته؟
- آخه من مهندسی برق قبول شدم! مهندسی برق هم تو همین صف باید وایسه؟ سوا نکردین؟
- تو ریاضی چند درصد زدی ؟
- زیر گروه یک تو چند بوده؟
- من که ریاضی از تو بیشتر زدم. چطور عمران نیاوردم؟
- وای به همه یه شاخه گل دادن. منم گل می خواااااااام!
خلاصه یه جملات گهرباری می گفتیم که همه حضار اعم از دانشجوا و والدین و کارمندای دانشگاه انگشت حیرت به دهان همون حیرت فرو برده بودن و در عجب بودن که خدایا این جونورا از کجا پیداشون شد؟!
آخر کار هم که می خواستیم وارد سالن بشیم بهمون گفتن مدارکتون رو نشون بدین.
- آقا اجازه مدارک تو ماشینمونه. بابامون داره ماشین رو پارک می کنه خودش مدارک رو میاره.
- خب اگه الان هیچ مدرکی همراهت نیست نمی شه وارد بشی.
- راستش فقط کارت دانشجویی باهامه. با این می شه رفت تو؟!!!!!!!!!!
از نگاه چپ چپ ملت بهمون متوجه شدیم که دیگه اینجا جای موندن نیست! بار و بندیلمون رو جمع کردیم و راه افتادیم به طرف دانشکده فنی خودمون. تو فنی هم که پرنده پر نمی زد. یه ساعتی تو چمنا فوتبال بازی کردیم. دیگه نای راه رفتن نداشتیم. عقلمونو جمع کردیم که ببینیم از کجا می شه یه غذای مشت گیر آورد تو این ماه رمضونی.
- من چلوکباب می خوام. مردم از بس غذای شب مونده سحری رو به جای ناهار خوردم!
- منم خیلی گشنمه. از دیشب تا حالا هیچی نخوردم.
- مگه سحری نمی خوری؟
- نه بابا. من که روزه نمی گیرم. مرض دارم نصف شب پاشم سحری بخورم؟
- اتفاقا اشتباهت همینجاس. من و تو که روزه نمی گیریم، اگه افطار و سحری رو نخوریم که دیگه از بیخ کافر می شیم. بذار حداقل یه راه نجاتی داشته باشیم. واسه آخرت خودت خوبه!
- انگار گرسنگی خیلی به مغزتون فشار آورده. بیرون دانشگاه یه سوپر مارکت هست. نون و کالباس و مخلفات ازش می گیریم می خوریم دیگه.
- آقا رو! می دونی الان جرم غذا خوردن از حمل مواد مخدر بیشتره؟ کافیه یه لقمه نون دستت ببینن. 80 ضربه شلاق می خوری بدبخت!
- خب چی کار کنیم؟ الان یعنی هیچ رستوران و غذاخوریی تو کل شهر باز نیست؟ شاید یکی مسافر بود. شاید یکی اصلا مسلمون نبود. چه بدبختییه ها!
- من یه جا سراغ دارم که تو ماه رمضون چلوکباب داره. پاشیم بریم اونجا.
*
 تو تاکسی از فرط گرما و فشار گرسنگی کسی نای حرف زدن نداشت. ولی از اونجایی که ما طاقت سکوت رو نداریم، سعی کردیم یه جورایی رانندهه رو اسکل کنیم. پس دوباره شروع کردیم به بحث درباره ثبت نام:
- وای چقدر خوب شد که همه دانشگاه قبول شدیم. باید دانشگاهو بترکونیم. هر روز بریم پای دفتر!
- دانشگاه که دفتر نداره! حراست داره. هر روز می برنمون در حراست.
- شماها همه برق و مکانیک می خونین. فقط من عمران هستم.
- خب که چی؟
- آخه گروه عمران یه استاد زن داره! دلتون بسوزه!!!
- ااااااااااه! خوش به حالت!
- راست می گن که تو دانشگاه دخترا هم باهامون همکلاس می شن؟
- آره راسته. خیلی کیف داره!
- ولی من خجالت می کشم سر کلاس برم.
- تازه اینا چیه. من یه پسر عمو دارم که سربازه. واسه ام تعریف کرده که تو دانشگاه یه رستوران هایی هست که بهش می گن سلف. اونجا غذا بهمون میدن. تازه می شه شام هم بخوری.
- آره منم شنیدم ولی فکر نمی کنم شام بدن.
- چرا می دن. فقط یه نفر اونجا هست که باید از قبل بهش بگی غذا واسه ات کنار بذاره!!!
راننده طفلکی هیچ عکس العملی نشون نمی داد. ما اولش فکر کردیم که داره به حال مملکت تاسف می خوره. بعد دیدیم پرسید:
- شما دانشگاه رازی قبول شدین دیگه؟
- آره. چطور مگه؟
در این لحظه راننده دستشو تو جیبش کرد و یه کارت از توش در آورد و مثل علامت مخصوص حاکم بزرگ، کارتشو جلوی صورت ما گرفت. دیدیم بععععععععله! طرف کارمند دانشگاه رازیه!!! دیگه جلوی زبونمون رو گرفتیم و تا مقصد دست از در افشانی برداشتیم.
- ااااااااه! این که بسته اس! چی کار کنیم حالا! آقای راننده جون هرکی دوست داری یه غذاخوری خوب سراغ نداری؟
- مگه شما روزه نمی گیرین؟
- نه حاجی ما مسافر هستیم. اهل کرمانشاه نیستیم.
- بچه کجایین؟
- شاه آباد! ( همون اسلام آباد غرب)
- خب راستش یه کبابی هست به اسم کبابی اسلامی. فکر کنم تو خیابون جوانشیر باشه.
- نه اونجا نیست. سر کوچه لکا باید بری!
- بچه های شاه آباد چقدر خوب خیابونای کرمانشاه رو بلدن!
- چی کار کنیم دیگه ما اینیم!
*
از شانس گند ما کبابی اسلامی هم تعطیل بود. شونصد تا خیابون رو پرسون پرسون گشتیم تا یه غذاخوری پیدا کنیم، ولی هیچ جا باز نبود. کم کم وارد محله های خفن نیست در جهان داشتیم می شدیم که بالاخره یه قهوه خونه تو کاشی کاری پیدا کردیم! واقعا زبان از توصیف احساسات پاک یه عده جوون که از ساعت یازده تا دو و چهل دقیقه دنبال غذاخوری می گردن و بالاخره پیداش می کنن قاصره. حالا بگیرید و بشنوید از غذا! دیزی، کنسرو ماهی، تخم مرغ. یه حسی بهمون می گفت که دیزی و کنسرو ماهی بهتره. پس همونو سفارش دادیم. قهوه خونه جا برای نشستن نداشت. پس لاجرم هدایت شدیم به طرف نماز خونه. یه اتاق شیش متری کاهگلی با مخلوطی از بوی تند ادرار و عرق. یه موکت شاهانه هم کف اتاق پهن بود که آدم رغبت نمی کرد با کفش روش راه بره چه برسه به غذا خوردن. غذا که حاضر شد همه مصیبت ها رو فراموش کردیم. ولی این فراموشی چندان دوام نداشت چون با برانداز کردن غذا بیش از پیش ناامید شدیم. هر پرس خوراک تن ماهی، دقیقا یک هشتم مقدار گوشت موجود درون یه کنسرو بود. تازه خیلی هم بد بو بود و مشخص بود که حداقل یه ماهی رو در انتظار به سر برده. دیزی هم خیلی از تن ماهی بهتر نبود. یه سیب زمینی درسته که حتی گل روی پوستش هم پاک نشده بود، یه نخود و یه لوبیا برای هر دیزی، به قاعده یه گوشی 6600 چربی، یه خورده استخون با مفصلی که بهش متصل بود و نقش ماهیچه رو بازی می کرد و از همون اول برامون مسجل بود که استخون کتف گربه رو به جای ران گوسفند داریم به نیش می کشیم. پول غذا رو بدون اینکه دست بهش بزنیم حساب کردیم و اومدیم بیرون. خواستیم دممون رو بذاریم رو کولمون و برگردیم خونه، ولی از اونجایی که آخر همه داستان های ایرونی خوب تموم میشه، یه رستوران مشت جلو راهمون سبز شد که با جمله " غذا حاضر است" دل هر رهگذر رو می ربود. دیگه رفتیم غذا خوردیم و سیر شدیم و برای آمریکای جهانخوارآرزوی مرگ کردیم. اینم از اولین پست وبلاگ جدید.

نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Arman Mirzaei