تبليغاتX
وبلاگ دانشجویان عمران 84 دانشگاه رازی

پراکنده
تاريخ: سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت :11:36 بعد از ظهر
- این ورودی های 85 هم عالمی دارن واسه خودشون. چند تا سوژه بینشون هست که خدایی اگه گیر من بیفتن هر روز به اندازه دو سه تا رمان سوتی ازشون می کشم بیرون. مثلا چند روز پیش سوار تاکسی بودم که یکی از همین هشتاد و پنجیا هم اومد بالا. هنوز در ماشینو نبسته بود که موبایلشو در آورد و زنگ زد به یکی از دخترای کلاسشون و با صدای خیلی بلند، طوری که ماشینای بغلی هم می شنیدن به دختره می گفت که خانم فلانی به خانم x و خانم y و خانم z و... بگو حتما فردا صبح توی دانشکده باشین تا درباره پروژه با هم دیگه صحبت کنیم. راننده و بقیه مسافرا با تعجب به طرف نگاه می کردن و تو دلشون می گفتن : ای آلبالو! ای قطاب! ای پروژه بنویس! ای خفن! ای مهندس! و منم تو دلم داشتم می خندیدم و در همون حال به این موضوع هم فکر می کردم که آخه خدایا ترم دو عمران چه پروژه ای می تونه داشته باشه که جناب مهندس ما اصرار داره برای تهیه کردنش همه خانوما هم در رکابش باشن. شاید برا درس معارف اسلامی یا ریاضی 2 بهشون پرژه معرفی شده باشه! به هر حال اونم زحمت داره خب! مهندس اینبار زنگ زد به یکی دیگه از دوستاش که ظاهرا پسر بود و اینبار با صدای بلندتری ازش می پرسید که دکتر فلانی نمره فلان درس رو رد کرده یا نه! اینجا بود که چشمای من به طور کامل از حدقه زد بیرون چون درسی که داشت درباره اش صحبت می شد صد و بیست واحد پیش نیاز داره و در تواریخ مستند اومده که زودتر از ترم هفت به کسی نمی دنش. و نکته وهم برانگیز دیگه ای که لا به لای سخنانش بود، این بود که استاد فلانی اصلا سنخیتی با تدریس درسی که قرار بود نمره اش رو اعلام کنه نداشت! بعد پیش خودم گفتم شاید من اشتباه شنیدم یا اینکه بازم من اشتباه شنیدم! چند دقیقه بعد دوستمون دوباره دست به کار شد و زنگ زد به یه شخص مجهول الهویه ای و بهش گیر داد که چرا پلان مجتمع آپارتمانیه رو سر وقت آماده نکردی و من جواب مدیر پروژه رو چی بدم؟!!! اینجا بود که فهمیدم ایشون چالش ذهنی اش اینه که با موبایلش زیاد صحبت کنه و خیلی هم علاقه داره که همه بفهمن داره رشته مهندسی می خونه و ایضا دوست داره که هر چه سریعتر در انجام یه پروژه ای سهیم بشه! 
   یه روز بیرون دانشکده یه تاکسی رو دیدیم که توش سه تا از دخترای هشتاد و پنج عقب نشسته بودن و یکی از پسراشونم جلو نشسته بود. پسره از تاکسی پیاده شد و بادی به غبغبش انداخت و گفت خانومها x و y  و z ، اجازه میدید کرایه تونو حساب کنم؟ اونام گفتن لازم نکرده ما خودمون حساب کردیم. پسره که مماخش ( بینی اش، دماغش دیگه بابا) سوخته بود دنبالشون راه افتاد که بره تو دانشگاه و هر چه سریعتر خودشو به توالت پسرا ( برادران) برسونه و اونجا مثل ابر بهار گریه کنه و بر بخت بدش لعنت بفرسته که رانندهه صداش زد. - جانم آقای راننده؟ - جانم و زهر مار! کرایه تو بده! - اِاِِاِاِِاِ ! مگه خانوما حساب نکردن؟ - حمّال! اونا کرایه خودشونو حساب کردن حمّال  نه کرایه تو رو حمّال!
خیلی دلم برا پسره سوخت. کاش کرایه هفت نفر رو ازش میگرفت ولی اینطوری ضایع اش نمی کرد! آخه چرا حمّال؟!
   یه بار دیگه هم یه پسری به دخترای کلاسشون گیر میده که با هم برن سمینار عمران تو یکی از شهرهای شمال و میگه که ما باید تو همچین سمینارهایی شرکت کنیم تا بتونیم قوی بشیم و فردا تو بازار کار موفق باشیم و با دانشجوهای عمران شهرهای دیگه آشنا بشیم و دیدمون وسیع بشه و با دستاوردهای جدید و مقاله های به روز آشنا بشیم و خودمونو محدود نکنیم و از اساتیدی که اونجا میان کمک بگیریم و از همین حالا به فکر سوابق تحصیلی خودمون باشیم و نفس عمل مهمه و ...  دو روز قبل از اعزام شدن دخترا به دلایل مختلف اعلام انصراف می کنن. نکته جالب اینه که پسره هم که می بینه دخترا نیومدن، قید قوی شدن و باز شدن دید خودشو میزنه و اونم نمی ره سمینار!

- یه روز یکی از پسرای دانشگاه که از قضا خیلی هم سه تشریف داره، کنار دو تا از دوستاش نشسته بود که اتفاقا با منم یه سلام علیکی دارن. بعد از چند دقیقه یکیشون رو کشید یه کناری و در حدود بیست و هفت دقیقه باهاش صحبت کرد. بعد برگشت و اون یکی دوستش که هنوز نشسته بود رو برد یه گوشه دیگه و بیست و هفت دقیقه هم با اون صحبت کرد. در این بین من رفتم پیش اولی و ازش پرسیدم که آقای سه بهش چی گفته. اونم به خاطر ارزشی که براش قائل بود و تاکیدی که آقای سه بر سکرت بودن حرفاش داشت، کلمه به کلمه مکالماتشون رو بهم گفت! وقتی کار آقای سه با دوست دومی هم تموم شد، رفتم از اونم پرسیم که چی بهش گفته . خیلی برام جالب بود وقتی فهمیدم حرفهایی که به اولی زده بود دقیقاً کلمه به کلمه همون چیزایی بود که به هم دومی گفته بود! خب اگه حرفات یکی هستن، چرا جدا جدا بهشون می گی؟!!!
   یه بار دیگه ساعت هشت شب آقای سه زنگ زد خونه ما و چهل و پنج دقیقه باهام صحبت کرد. بعد خداحافظی کردیم و شب به خیر گفتیم. ساعت نه و نیم بود که دیدم تلفن زنگ خورد. باز صدای نحس آقای سه رو از اون ور خط شنیدم و جالب اینجا بود که دقیقا به مدت چهل و پنج دقیقه مکالمه قبلی بین ما تکرار شد!

- یه خورده دیگه از اساتید بگم. مهندس حشمت رو خدمتتون معرفی نکردم؟ عجله نکنید وقت زیاده! یه روز یه بنده خدایی میره پیش مهندس حشمت که استاد راهنماش بوده و ازش می خواد که برگه انتخاب واحدشو امضا کنه. مهندس یه نگاه سرسری به برگه می اندازه و با بی حوصلگی می پرسه : این درس ماشین آلات چیه برداشتی؟ تو که هنوز پیش نیازشو پاس نکردی؟ - همینجوری برداشتم مهندس. خواستم واحدام زیاد بشه. - تو غلط کردی! - آخه مهندس بقیه بچه ها هم این درسو برداشتن. - بقیه غلط کردن با تو. دفعه دیگه از این گُه های زیادی نخوری ها!!!
   یه بار سر کلاس نشسته بودیم. مهندس حشمت هم سخت مشغول تدریس بود. خلاصه همه سرشون تو لاک خودشون بود و سکوت سنگینی هم بر کلاس حکم فرما بود که از بیرون یه صداهای عجیبی اومد. صداهای عجیب بعد از چند ثانیه تبدیل به جیغ و فریاد شد! با شنیدن صدای جیغ همه دانشجوا زدن زیر خنده. مهندس حشمت هم سرشو تکون داد و فرمود: دانشگاه که نیست، اتاق زایمانه!
بعد از شنیدن این جمله ی نغز و گهربار، خنده رو لبای همه دانشجوا پرپر شد. مخصوصا دخترای کلاس که کارد بهشون می زدی خونشون در نمی اومد!

 

نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
لمپن
تاريخ: سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت :0:45 قبل از ظهر
   برای اینکه این وبلاگ بیش از حد به شخصیت شمبلیله وابسته نشه، مجبورم شخصیت های جدیدی رو کنم. یکی از این شخصیت ها که از این به بعد بیشتر باهاش آشنا می شین، یکی از اساتید دانشگاهه. البته هیچ توضیحی درباره رشته ای که تدریس می کنه نمی دم. فقط اینو بگم که مدرک دکتراشو از یه کشور خیلی خفن - که نمی گم کجاست - گرفته و تازه برگشته. ولی متاسفانه اینقدر بی شخصیت و ضعیف النفسه که دیگه زبانزد خاص و عام شده و حتی شمبلیله بهش می گه " لمپن LOMPAN  " !!!
 اولین ماجرایی که از لمپن می گم، مربوط می شه به حدود ده روز پیش که با دوستام داشتم از دانشگاه می رفتم بیرون. دکتر لمپن هم بر خلاف اینکه هیچ انتظاری برای رعایت آداب ازش نمی رفت، یه عینک دودی زده بود و داشت با متانت و خونسردی از دانشگاه خارج می شد و یه لبخندی که حاکی از لارج بودن آدمه هم رو لباش بود. البته این ژست ها فقط برای حفظ ظاهر بود و اگه کسی از قبل لمپن رو می شناخت، براش اظهر من الشمس بود که حداکثر تا پنج دقیقه دیگه یه سوتی المپیکی از جناب استاد ساتع می شه. چون به طور رسمی دادن گواهینامه به لمپن ممنوعه، طبیعتا ایشون ماشین هم نداره و ما تو این فکر بودیم که یه جوری دو درش کنیم تا مجبور نشیم کرایه تاکسی شو حساب کنیم. یه دفعه دیدیم تو ایستگاه اتوبوس خط واحد روبروی دانشگاه یه اتوبوس وایساد. لمپن با دیدن این صحنه متانت رو کنار گذاشت و با سرعت برق و باد شروع به دویدن کرد که به اتوبوس برسه! ما با وجود اینکه از لمپن بودن جناب دکتر اطلاع داشتیم، دیگه فکر نمی کردیم اینقدر خفن باشه که این کارو بکنه. خدا رحم کرد که وسط خیابون ماشین بهش نزد! تا رسید اونطرف خیابون، اتوبوس راه افتاد و دکتر رو جا گذاشت. ایشون هم با توجه به پشتکاری که در راه رسیدن به این مدرک تحصیلی یار و یاورش بوده، شروع کرد به دویدن دنبال اتوبوس! اتوبوس توی ایستگاه بعدی وایساد و دکتر نفس زنان رفت تو صف که سوار بشه. راننده که گویا از قیافه استاد زیاد خوشش نیومده بود، تا لمپن خواست سوار بشه در اتوبوس رو بست. دکتر که یه پاش رو گذاشته بود رو پله اول اتوبوس، غافلگیر شد و تا اومد پاشو برداره، در اتوبوس محکم کوبیده شد تو صورتش و پرتاب شد توی پیاده رو! اتوبوس حرکت کرد و لمپن بازم به یاری پشت کارش شروع کرد به دویدن. منتها این بار جرئت نداشت که سوار بشه و وقتی اتوبوس توقف می کرد لمپن هم سر جاش بی حرکت می موند و خودشو می زد به اون راه که مثلا من دارم یه کار دیگه می کنم و دنبال اتوبوس نمی آم. بالاخره دلشو به دریا زد و یه جایی رفت سوار اتوبوس شد. از شانس بدش جایی که سوار شده بود، ایستگاه آخر بود و همه مسافرا داشتن پیاده می شدن. لمپن هم که دید سوتی داده خواست پیاده بشه که رانندهه جلوشو گرفت و گفت بلیتتو بده. - ولی من که اصلا سوار اتوبوس نبودم. راننده ابروهاشو بالا انداخت و گفت : اگه سوار نبودی پس چطور داری پیاده می شی؟ - بابا همین الان سوار شدم. نمی دونستم ایستگاه آخره. - من این حرفا حالیم نیست. یا بلیط می دی یا کله تو می کنم! - آخه من بلیط ندارم ! اینجا بود که راننده خون جلوی چشماشو گرفت! - چی گفتی؟ بلیط نداری؟ - نه! - غلط می کنی که بلیط نداری! یه ساعته داری دنبال اتوبوس می دوی. الانم سوار شدی می خوای بلیط ندی؟ فلان فلان فلان! - آقا چرا فحش می دی؟ خب بلیط ندارم. قتل که نکردم! راننده متوجه شد که لمپن زبون خوش حالیش نمی شه! پس یه مشت حواله گردنش کرد! مسافرا تا قبل از حواله شدن مشت به طور لفظی از راننده حمایت می کردن و با نگاه چپ چپ و غر زدن و زیر لب فحش دادن، به لمپن فهموندن که کارش درست نبوده. بعضی ها هم بلند بلند غر میزدن و فحش میدادن : فلان فلان شده یه ساعته که داره دنبال اتوبوس می دوه، بعد می گه بلیط ندارم! - همین آدمای فلان فلان شده جامعه رو به گند کشیدن. - فلان فلان شده انگار از دهات اومده. اصلا نمی دونه بلیط به چی می گن. - آره. فلان فلان شده از پشت کوه اومده. فکر کنم بار اولشه که ماشین سوار می شه. مگه ندیدی چطوری با کله زد به در اتوبوس که بازش کنه؟! بعد از اینکه راننده به استاد مشت زد، بقیه مسافرا که منتظر این صحنه بودن به طرف لمپن هجوم آوردن و حسابی کتکش زدن. خدا کنه دکتر از این ماجرا عبرت بگیره و اینقدر بی شخصیت بازی در نیاره. البته اگه عبرت نگرفت هم بد نیستا! تند تند آپ می کنیم!
نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Arman Mirzaei