تبليغاتX
وبلاگ دانشجویان عمران 84 دانشگاه رازی

لمپن
تاريخ: سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت :0:45 قبل از ظهر
   برای اینکه این وبلاگ بیش از حد به شخصیت شمبلیله وابسته نشه، مجبورم شخصیت های جدیدی رو کنم. یکی از این شخصیت ها که از این به بعد بیشتر باهاش آشنا می شین، یکی از اساتید دانشگاهه. البته هیچ توضیحی درباره رشته ای که تدریس می کنه نمی دم. فقط اینو بگم که مدرک دکتراشو از یه کشور خیلی خفن - که نمی گم کجاست - گرفته و تازه برگشته. ولی متاسفانه اینقدر بی شخصیت و ضعیف النفسه که دیگه زبانزد خاص و عام شده و حتی شمبلیله بهش می گه " لمپن LOMPAN  " !!!
 اولین ماجرایی که از لمپن می گم، مربوط می شه به حدود ده روز پیش که با دوستام داشتم از دانشگاه می رفتم بیرون. دکتر لمپن هم بر خلاف اینکه هیچ انتظاری برای رعایت آداب ازش نمی رفت، یه عینک دودی زده بود و داشت با متانت و خونسردی از دانشگاه خارج می شد و یه لبخندی که حاکی از لارج بودن آدمه هم رو لباش بود. البته این ژست ها فقط برای حفظ ظاهر بود و اگه کسی از قبل لمپن رو می شناخت، براش اظهر من الشمس بود که حداکثر تا پنج دقیقه دیگه یه سوتی المپیکی از جناب استاد ساتع می شه. چون به طور رسمی دادن گواهینامه به لمپن ممنوعه، طبیعتا ایشون ماشین هم نداره و ما تو این فکر بودیم که یه جوری دو درش کنیم تا مجبور نشیم کرایه تاکسی شو حساب کنیم. یه دفعه دیدیم تو ایستگاه اتوبوس خط واحد روبروی دانشگاه یه اتوبوس وایساد. لمپن با دیدن این صحنه متانت رو کنار گذاشت و با سرعت برق و باد شروع به دویدن کرد که به اتوبوس برسه! ما با وجود اینکه از لمپن بودن جناب دکتر اطلاع داشتیم، دیگه فکر نمی کردیم اینقدر خفن باشه که این کارو بکنه. خدا رحم کرد که وسط خیابون ماشین بهش نزد! تا رسید اونطرف خیابون، اتوبوس راه افتاد و دکتر رو جا گذاشت. ایشون هم با توجه به پشتکاری که در راه رسیدن به این مدرک تحصیلی یار و یاورش بوده، شروع کرد به دویدن دنبال اتوبوس! اتوبوس توی ایستگاه بعدی وایساد و دکتر نفس زنان رفت تو صف که سوار بشه. راننده که گویا از قیافه استاد زیاد خوشش نیومده بود، تا لمپن خواست سوار بشه در اتوبوس رو بست. دکتر که یه پاش رو گذاشته بود رو پله اول اتوبوس، غافلگیر شد و تا اومد پاشو برداره، در اتوبوس محکم کوبیده شد تو صورتش و پرتاب شد توی پیاده رو! اتوبوس حرکت کرد و لمپن بازم به یاری پشت کارش شروع کرد به دویدن. منتها این بار جرئت نداشت که سوار بشه و وقتی اتوبوس توقف می کرد لمپن هم سر جاش بی حرکت می موند و خودشو می زد به اون راه که مثلا من دارم یه کار دیگه می کنم و دنبال اتوبوس نمی آم. بالاخره دلشو به دریا زد و یه جایی رفت سوار اتوبوس شد. از شانس بدش جایی که سوار شده بود، ایستگاه آخر بود و همه مسافرا داشتن پیاده می شدن. لمپن هم که دید سوتی داده خواست پیاده بشه که رانندهه جلوشو گرفت و گفت بلیتتو بده. - ولی من که اصلا سوار اتوبوس نبودم. راننده ابروهاشو بالا انداخت و گفت : اگه سوار نبودی پس چطور داری پیاده می شی؟ - بابا همین الان سوار شدم. نمی دونستم ایستگاه آخره. - من این حرفا حالیم نیست. یا بلیط می دی یا کله تو می کنم! - آخه من بلیط ندارم ! اینجا بود که راننده خون جلوی چشماشو گرفت! - چی گفتی؟ بلیط نداری؟ - نه! - غلط می کنی که بلیط نداری! یه ساعته داری دنبال اتوبوس می دوی. الانم سوار شدی می خوای بلیط ندی؟ فلان فلان فلان! - آقا چرا فحش می دی؟ خب بلیط ندارم. قتل که نکردم! راننده متوجه شد که لمپن زبون خوش حالیش نمی شه! پس یه مشت حواله گردنش کرد! مسافرا تا قبل از حواله شدن مشت به طور لفظی از راننده حمایت می کردن و با نگاه چپ چپ و غر زدن و زیر لب فحش دادن، به لمپن فهموندن که کارش درست نبوده. بعضی ها هم بلند بلند غر میزدن و فحش میدادن : فلان فلان شده یه ساعته که داره دنبال اتوبوس می دوه، بعد می گه بلیط ندارم! - همین آدمای فلان فلان شده جامعه رو به گند کشیدن. - فلان فلان شده انگار از دهات اومده. اصلا نمی دونه بلیط به چی می گن. - آره. فلان فلان شده از پشت کوه اومده. فکر کنم بار اولشه که ماشین سوار می شه. مگه ندیدی چطوری با کله زد به در اتوبوس که بازش کنه؟! بعد از اینکه راننده به استاد مشت زد، بقیه مسافرا که منتظر این صحنه بودن به طرف لمپن هجوم آوردن و حسابی کتکش زدن. خدا کنه دکتر از این ماجرا عبرت بگیره و اینقدر بی شخصیت بازی در نیاره. البته اگه عبرت نگرفت هم بد نیستا! تند تند آپ می کنیم!
نوشته شده توسط مارمولک | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Arman Mirzaei