یه روز بیرون دانشکده یه تاکسی رو دیدیم که توش سه تا از دخترای هشتاد و پنج عقب نشسته بودن و یکی از پسراشونم جلو نشسته بود. پسره از تاکسی پیاده شد و بادی به غبغبش انداخت و گفت خانومها x و y و z ، اجازه میدید کرایه تونو حساب کنم؟ اونام گفتن لازم نکرده ما خودمون حساب کردیم. پسره که مماخش ( بینی اش، دماغش دیگه بابا) سوخته بود دنبالشون راه افتاد که بره تو دانشگاه و هر چه سریعتر خودشو به توالت پسرا ( برادران) برسونه و اونجا مثل ابر بهار گریه کنه و بر بخت بدش لعنت بفرسته که رانندهه صداش زد. - جانم آقای راننده؟ - جانم و زهر مار! کرایه تو بده! - اِاِِاِاِِاِ ! مگه خانوما حساب نکردن؟ - حمّال! اونا کرایه خودشونو حساب کردن حمّال نه کرایه تو رو حمّال!
خیلی دلم برا پسره سوخت. کاش کرایه هفت نفر رو ازش میگرفت ولی اینطوری ضایع اش نمی کرد! آخه چرا حمّال؟!
یه بار دیگه هم یه پسری به دخترای کلاسشون گیر میده که با هم برن سمینار عمران تو یکی از شهرهای شمال و میگه که ما باید تو همچین سمینارهایی شرکت کنیم تا بتونیم قوی بشیم و فردا تو بازار کار موفق باشیم و با دانشجوهای عمران شهرهای دیگه آشنا بشیم و دیدمون وسیع بشه و با دستاوردهای جدید و مقاله های به روز آشنا بشیم و خودمونو محدود نکنیم و از اساتیدی که اونجا میان کمک بگیریم و از همین حالا به فکر سوابق تحصیلی خودمون باشیم و نفس عمل مهمه و ... دو روز قبل از اعزام شدن دخترا به دلایل مختلف اعلام انصراف می کنن. نکته جالب اینه که پسره هم که می بینه دخترا نیومدن، قید قوی شدن و باز شدن دید خودشو میزنه و اونم نمی ره سمینار!
- یه روز یکی از پسرای دانشگاه که از قضا خیلی هم سه تشریف داره، کنار دو تا از دوستاش نشسته بود که اتفاقا با منم یه سلام علیکی دارن. بعد از چند دقیقه یکیشون رو کشید یه کناری و در حدود بیست و هفت دقیقه باهاش صحبت کرد. بعد برگشت و اون یکی دوستش که هنوز نشسته بود رو برد یه گوشه دیگه و بیست و هفت دقیقه هم با اون صحبت کرد. در این بین من رفتم پیش اولی و ازش پرسیدم که آقای سه بهش چی گفته. اونم به خاطر ارزشی که براش قائل بود و تاکیدی که آقای سه بر سکرت بودن حرفاش داشت، کلمه به کلمه مکالماتشون رو بهم گفت! وقتی کار آقای سه با دوست دومی هم تموم شد، رفتم از اونم پرسیم که چی بهش گفته . خیلی برام جالب بود وقتی فهمیدم حرفهایی که به اولی زده بود دقیقاً کلمه به کلمه همون چیزایی بود که به هم دومی گفته بود! خب اگه حرفات یکی هستن، چرا جدا جدا بهشون می گی؟!!!
یه بار دیگه ساعت هشت شب آقای سه زنگ زد خونه ما و چهل و پنج دقیقه باهام صحبت کرد. بعد خداحافظی کردیم و شب به خیر گفتیم. ساعت نه و نیم بود که دیدم تلفن زنگ خورد. باز صدای نحس آقای سه رو از اون ور خط شنیدم و جالب اینجا بود که دقیقا به مدت چهل و پنج دقیقه مکالمه قبلی بین ما تکرار شد!
- یه خورده دیگه از اساتید بگم. مهندس حشمت رو خدمتتون معرفی نکردم؟ عجله نکنید وقت زیاده! یه روز یه بنده خدایی میره پیش مهندس حشمت که استاد راهنماش بوده و ازش می خواد که برگه انتخاب واحدشو امضا کنه. مهندس یه نگاه سرسری به برگه می اندازه و با بی حوصلگی می پرسه : این درس ماشین آلات چیه برداشتی؟ تو که هنوز پیش نیازشو پاس نکردی؟ - همینجوری برداشتم مهندس. خواستم واحدام زیاد بشه. - تو غلط کردی! - آخه مهندس بقیه بچه ها هم این درسو برداشتن. - بقیه غلط کردن با تو. دفعه دیگه از این گُه های زیادی نخوری ها!!!
یه بار سر کلاس نشسته بودیم. مهندس حشمت هم سخت مشغول تدریس بود. خلاصه همه سرشون تو لاک خودشون بود و سکوت سنگینی هم بر کلاس حکم فرما بود که از بیرون یه صداهای عجیبی اومد. صداهای عجیب بعد از چند ثانیه تبدیل به جیغ و فریاد شد! با شنیدن صدای جیغ همه دانشجوا زدن زیر خنده. مهندس حشمت هم سرشو تکون داد و فرمود: دانشگاه که نیست، اتاق زایمانه!
بعد از شنیدن این جمله ی نغز و گهربار، خنده رو لبای همه دانشجوا پرپر شد. مخصوصا دخترای کلاس که کارد بهشون می زدی خونشون در نمی اومد!