چند روز پیش با کایکو و زبل خان مشغول پیاده روی بودیم. نزدیکای میدان فردوسی که رسیدیم کایکو نیشش باز شد و سرعتشو مثل پلنگی که به نزدیکای آهو می رسه کم کرد و با انگشت سبابه اش به روبرو اشاره کرد و گفت : لمپن! من و زبل خان هم به طور همزمان نیشمون باز شد و شکر خدا رو به خاطر سوژه ای که انداخته بود تو دامنمون به جا آوردیم. نگاه کردیم دیدیم به به خودشه. جناب دکتر داره با قدمهای استوار و دهان باز که تفش داشت ازش می چکید و چشمای گرد شده که حاکی از رؤیت یه لقمه دندون گیر بود به طرف یه بلال فروش می ره. به طور مخفیانه ای دنبالش راه افتادیم تا اینکه به بلال فروشه رسید. طرف هم یه آدم هپلی چرکو بود که یه دستمال یزدی ( همون دستمال ابریشمی خودمون ) دور سرش بسته بود و لباساش هم عبارت بودند از یه کفش اگنس سفید تاناکورا، یه شلوار کردی خانواده دمپا تنگ مشکی و یه تی شرت چهارصد تومنی که عکس بروسلی روش بود و همزمان که یکی از آهنگ های داوود مقامی رو زمزمه می کرد، مشغول باد زدن ذرت بود.دکتر با نیش باز در حالی که دستشو مرتب به شکمش می مالید رفت جلو و سلام کرد و گفت آقا تو رو خدا دو تا بلال خوب به من بده. بلال فروشه که اسمشو می ذاریم جوات بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت : واسّا تو صف عتیقه! دکتر چند دقیقه ای صبر کرد و مرتب دور و برشو نگاه می کرد و صفی نمی دید. جوات هم هر کس که از راه می رسید رو راه می انداخت ولی به لمپن محل نمی ذاشت. لمپن دوباره گفت آقا جون بچه ات دو تا بلال خوب به من بده. - دِ گفتم صبر کن دیگه! استغفرالله! عجب آدمایی پیدا می شن! چند بار دیگه یه همچین مکالماتی بینشون رد و بدل شد و ما کم کم دلمون به حال لمپن سوخت و خواستیم بریم پیش جوات وساطت کنیم و در این بین یه خود شیرینی هم کرده باشیم که بالاخره جوات از خر شیطان پیاده شد و گفت : خب بی شخصیتِ شکمو الان مُردی چند دقیقه وایسادی؟ اعصاب منم به خاطر اون شکم کوفتیت خرد کردی. بگو ببینم چی می خوای؟! لمپن گفت : اون دو تا بلال درشتا که اون بالا هستن رو اگه ممکنه لطف کن برام کباب کن. خیلی به نظر خوشمزه می رسن! دستت درد نکنه! جوات دو تا بلال رو با دست نشون داد و پرسید: همین دو تا رو می خوای دیگه؟ - آره خیر از جوونیت ببینی ایشالا. - باشه الان واسه ات می گم. و دست کرد اون زیر دو تا ذرت کپک زده کوچیک رو که کرمو هم بودن و بوی بدی می دادن و بیشتر دونه هاشونم ریخته بود و شبیه کله نعیم سعداوی بودن رو در آورد و شروع کرد به کندن پوستشون که برا لمپن کبابشون کنه. لمپن اینبار با متانت گفت : جناب آقای بلال فروش من این دو تا رو نخواستم. اون دو تا بالاییا رو گفتما. - تو غلط کردی. همینه که هست. می خوای بخواه می خوای نخواه. - خب نمی خوام! - غلط می کنی نخوای ! یه ساعته وایسادی اینجا اعصاب منو خرد کردی حالا می گی نمی خوام؟ می خوای بزنم ناقص ات کنم؟ لمپن دیگه چیزی نمی تونست بگه چون بغض راه گلوشو بسته بود و چشماش پر اشک بود. فقط چند دقیقه یه بار با آستینش اشکاش و آب بینی اش رو پاک می کرد و برا اینکه جلو مردم ضایع نشه می گفت : ای بابا این دود زغالا پدر آدمو در میاره. بعد برای اینکه دل جوات رو بدست بیاره پرسید: راستی شما ماشاالله چشماتون خیلی درشته ها. چطور دود این زغالا رو تحمل می کنین؟ - به تو مربوط نیست. یه بار دیگه حرف مفت بزنی همین زغالا رو میریزم رو سرت تا از ریخت بیفتی. هر چند الانشم قیافه ات خیلی چندشه ! اَه اَه! و همزمان با ادا کردن این جملات، بلال ها رو که بوی بدشون به خاطر کباب شدن کرم های توشون بدتر هم شده بود داد به لمپن. لپمن با گریه مشغول خوردن بلال ها شد و علیرغم این که حالش خیلی گرفته بود به سرعت هر دو تا بلال رو خورد و یه آروغ هم روشون زد. بعد از جوات پرسید: آقا چقدر بدم خدمتتون؟ - دوتا بلال داشتی، هر کدوم سه تومن، هفت تومن بسلف! - اِااااا! دو تا بلال کرمو بوده ها! دنده کباب که نخوردم! چرا اینقدر گرون؟ - اینقدر حرف مفت نزن حمال فلان فلان شده. پولو می دی یا گردنتو بشکنم؟ لمپن باز تسلیم شد و چهار تا دو هزاری داد به جوات. - بقیه پولمو نمی دی؟ - چی؟ - هیچی خدافظ! اینجا بود که لمپن با چشم گریون راهی خونه اش شد و ما هم به اتفاق دوستان تصمیم گرفتیم که با همنوعانمون مهربون تر باشیم!