<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وبلاگ دانشجویان عمران 84 دانشگاه رازی</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 23 Aug 2008 15:20:04 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>درد دل</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>   - خواندن کامنت هایی که یه غریبه برام گذاشته بود، منو به فکر واداشت و باعث شد که این مطلب رو بنویسم:&lt;BR&gt;   دوست عزیزی که حتی اسمت رو هم نمی دونم! خوشحالم از اینکه نوشته های منو خوندی. به هر حال برای هر وبلاگ نویسی مایه افتخاره که بقیه مطالبشو بخونن و خوششون بیاد.&lt;BR&gt;   همون طوری که همه می بینن، مدتیه با نوشتن مطالب طنز خودمو سرگرم کردم. به قول یکی از دوستان هیچ حد و مرزی هم برای خودم قائل نیستم و به همه می تازم و همه چیز و همه کس رو به باد تمسخر گرفتم. با این کار سعی داشتم از خودم فرار کنم. نمی خوام جدی باشم. نمی خوام توی دنیای واقعی زندگی کنم. دنیای کثیف و سیاه دور و برمون. دوست عزیز! زندگی منو تو اونقدر تلخه که فقط احمقها و کسایی که نسبت به جهان بی توجه هستند می تونن زیر این بار سنگین دووم بیارن.&lt;BR&gt;   قبلاً معتقد بودم آدم باید تا جایی که در توان داره وظیفه ی خودشو برای بهبود اوضاع محیط اطرافش در درجه ی اول و  جامعه ی جهانی انسان ها در نگرش کلی تر انجام بده؛ حتی اگه مطمئن باشه که با تلاش اون نتیجه ای حاصل نمی شه. اما یه نکته رو فراموش کرده بودم و اونم یأسه. ناامیدی زودتر از اونی که فکرشو می کردم روم اثر گذاشت و منو از تلاش بازداشت. خیلی وقته که در خودم نیرویی برای مبارزه احساس نمی کنم. کنار اومدن با این قضیه که حتی با بذل جونت هم نمی تونی درصدی از نابسامانی های موجود رو کاهش بدی خیلی سخت و دردناکه. چشماتو باز کن و جامعه ای که توشی رو خوب نگاه کن. متأسفانه ما در بدترین نقطه ی کره ی زمین به دنیا اومدیم. یه دنیا ادعا داریم ولی هیچی نیستیم. دور و برمون همین عرب های پاپتی رو نگاه کن. کشورشون بیابونیه، اما همیشه آب توی لوله هاشون جریان داریه. برقشون هیچ وقت قطع نمی شه. البته قصدم این نیست که زندگی اونا رو مدینه فاضله جلوه بدم. اونا هم مثل ما انگلن. ما همه یه عده مصرف کننده ی بی خاصیت هستیم که داریم با پول نفتمون، تکنولوژی ها و اختراعات مردم دیگه رو ازشون می خریم ولی حتی ظرفیت استفاده کردن از اونا رو هم نداریم. فرقمون با عربها هم اینه که اونا با پولاشون خوش می گذرونن و بهترین کالاها و خدمات رو از پیشرفته ترین کشورها می گیرن و مثل خوک مصرف می کنن، اما ما عرضه انجام همون کار رو هم نداریم. مغزمون رشد نمی کنه. دیدمون وسیع نیست. کتابی نمی خونیم. توی دانشگاه ها گاو می ریم و گوسفند بیرون میا یم. ورزشکارامونم که تو المپیک فرت و فرت می بازن و چیزی به اسم غرور ملی برامون باقی نمی ذارن!&lt;BR&gt;   این زندگی ماست. جوونی مون داره از دست می ره. مگه ما چه مدت از عمرمونو بیست ساله هستیم؟ عمری که هر لحظه ممکنه تموم بشه. به قول یه نفر « ما بچه های نسل وسط تاریخ هستیم. هیچ هدف و مقصدی نداریم. هیچ جنگ بزرگی نداریم. رکود شدید نداریم. جنگ بزرگ ما یه جنگ روحیه. رکود شدید در زندگی خود ماست. ما همه بزرگ شده ی تلویزیونیم و می خوایم باور کنیم که یه روز میلیاردر، ستاره سینما یا موسیقی راک می شیم؛ ولی نمی شیم. آروم آروم داریم متوجه واقعیت می شیم. و خیلی خیلی هم کفری هستیم.»&lt;BR&gt;   حسرت به دل هستیم. حسرت رفتن به یه کنسرت موسیقی خوب، حسرت پوشیدن یه لباس دلخواه، حسرت شرکت در یک انتخابات آزاد، حسرت اینکه طوری باهامون رفتار بشه که از ته دل احساس کنیم یه انسان هستیم.&lt;BR&gt;   مثل حشرات تو خودمون می لولیم و نمی فهمیم که دنیا این چیزی نیست که تلویزیون ما نشون می ده. اعتقاداتمون مسخره اس. ما ملت هفتاد میلیون نفری، هفت میلیارد انسان رو گمراه می دونیم و خودمونو بهشتی! اما نباید از وضع موجود انتقاد کنیم. چون هر چقدر هم که داد بزنیم و هوار کنیم چیزی عوض نمی شه. تازه، ما فردا قراره استخدام دولت بشیم. خیلی جالبه! برای جلب رضایت حکومت که ما رو با این پرداخت های ناچیز، عملاً به بیگاری می گیره و استثمار می کنه، باید فکرمون رو پنهان کنیم. باید خودمون نباشیم. و این یعنی درد. متأسفم برای کسانی که نه احمق هستن و نه اهل ماهی گرفتن از این آب گل آلود. باید درد رو بچشیم و در فقدان درمان بسوزیم و بسازیم.&lt;BR&gt;   پس بذار طنز بنویسیم تا این چند سال عمر بی ارزش و حقیرمون رو با شادی مشمئز کننده و نازلی سر کنیم که بعضی وقتا حالمون رو بهم می زنه.&lt;BR&gt;   امیدوارم بازم بهم سر بزنی. دوست داشتم بیشتر حرف بزنم اما ...</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 15:20:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تریلوژی لمپن - قسمت آخر</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>توضیح ضروری: لمپن اسم یکی از اساتید دانشگاهه. وجه تسمیه این نامگذاری هم بی شخصیت و بی وجهه بودنشه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من و بونامی چند وقتیه که ریزش مو پیدا کردیم. دیروز رفته بودیم پیش یه خانوم دکتری که ببینیم چه مرگمونه. از در که وارد شدیم دیدیم گوش تا گوش دختره که با مامانشون اومدن نشستن اونجا و منتظرن که ویزیت بشن. هیچکدومشون هم شبیه آدمای مریض نبودن. البته این موضوع یه دلیل ساده داره، اونم اینه که وقتی یه نفر متخصص پوست و مو می شه طبیعیه که مریض تصادفی یا مسمومیت غذایی رو نمیارن پیشش! القصه؛ از شانس ما تنها عناصر ذکور توی مطب من و بونامی بودیم و بقیه هم که گفتم از این دختر باکلاسا بودن که اومده بودن فرمول جدید ماسک هلو رو بگیرن یا درباره جوش زیر پوستی که احساس می کردن رو لپشون در اومده با دکتر مشورت کنن. همچین نگاهمون می کردن که انگار شون پن رو تو نماز جمعه تهران دیدن! اولش فکر کردیم نکنه زیپ شلوارمون بازه که اینطوری مورد توجه قرار گرفتیم، بعد که از اون ناحیه مطمئن شدیم رفتیم پیش منشیه که وقت بگیریم. منشیه همزمان با مانیکور کردن ناخن های پاش، هر ده دقیقه یه جمله هم با ما حرف میزد:&lt;br /&gt;-  سلام. خسته نباشيد.&lt;br /&gt;-  سلام... خيلي ممنون... بفرماييد... امرتون؟ ( -امرتون و زهر مار! خب وقت می خوایم دیگه! فکر کردی اومدیم روز جهانی کودک و تلویزیون رو تبریک بگیم؟)&lt;br /&gt;-  ببخشيد، يه وقت ميخواستیم. &lt;br /&gt;-  براي امروز؟ ( - نه برای سال دیگه همین موقع!)&lt;br /&gt;- بله. اگه ميشه. &lt;br /&gt;- بله... حتما ً... ولي ممکنه زياد طول بکشه. ( با این سرعت عملی که تو داری به خرج می دی اگه زیاد طول نکشه جای تعجبه)&lt;br /&gt;-  مسأله يي نيست. &lt;br /&gt;- اسمتون ؟ &lt;br /&gt;- مارمولک و بونامی.&lt;br /&gt;- بله... تشريف داشته باشيد... نوبتتون که شد بهتون اطلاع مي دم. &lt;br /&gt;پول رو بهش دادیم و رفتیم یه گوشه نشستیم. ملت کماکان داشتن ما رو نگاه می کردن. کم کم اعتماد به نفسمون داشت از بین می رفت. حالا بعضیا که روبروی ما نشسته بودن و نگاه می کردن مسئله ای نبود، یه دختری که در منتها الیه سمت راستمون نشسته بود گردنشو به قاعده دو متر دراز کرده بود و با تعجب و دهن باز زل زده بود به ما دو تا. دلم می خواست پاشم گردنشو اینقدر فشار بدم تا چشماش از کاسه در بیاد و اینطوری رو اعصاب من راه نره. نیم ساعتی منتظر بودیم و کم کم سنگینی جو داشت از بین می رفت و بقیه داشتن متوجه می شدن که ما هم انسانیم و خطری برای جامعه بشری نداریم. منشیه هم مانیکور کردن ناخن های پاشو تموم کرد و شروع کرد به لکه گیری لاک ناخن های دستش. اینجا بود که یه صدای مهیب از تو راه پله به گوش رسید. همه نگاهشون رو به طرف در بردن که ببینن این موجودی که عنوان سنگین ترین پستاندار خشکی رو از فیل ربوده کیه! در باز شد و لمپن با اون قیافه خنگول و لبخند احمقانه اش در حالی که نفس نفس میزد وارد مطب شد و یه راست رفت سراغ منشی. بر خلاف انتظار من و بونامی که فکر کردیم الان خانومای تو اتاق انتظار با نگاهشون لمپن رو می خورن، هیچ کس توجهی بهش نمی کرد!&lt;br /&gt;- سلام خانوم. خوبی؟ مرسی منم خوبم! خسته نباشید. واقعا زحمت می کشین برای جامعه ما. اگه اجازه بدین ...&lt;br /&gt;- کافیه دیگه. صداتو بِبُر! با این قیافه ات اینجا چی کار داری؟&lt;br /&gt;- یه وقت می خواستم اگه ممکنه. &lt;br /&gt;- نه ممکن نیست. تو باید بری صافکاری و جلوبندی وقت بگیری نه دکتر پوست و مو.&lt;br /&gt;- تو رو خدا. قول می دم زود بیام بیرون.&lt;br /&gt;- می خوام صد سال نیای بیرون. مگه اینجا توالت عمومیه که اینجوری می گی؟&lt;br /&gt;- خب ببخشید. تو رو خدا. جون هرکی دوست داری یه وقت بهم بده!&lt;br /&gt;- اول شصت هزار تومن بده تا ببینم می تونم بفرستمت تو یا نه.&lt;br /&gt;- دفترچه بیمه دارم.&lt;br /&gt;- بیمه ات چیه؟&lt;br /&gt;- نیروها مسلح! ( اینجا دو تا شاخ رو سر منو بونامی سبز شد!)&lt;br /&gt;- بده ببینم.&lt;br /&gt;- بفرما.&lt;br /&gt;- بله... آقای سوسک کثیف هستی دیگه؟&lt;br /&gt;- آره. اونم عکس خودمه. برا وقتیه که هنوز نرفته بودم خارج. اون موقع ها خیلی جوون بودم... ( دو تا شاخ دیگه به سر منو بونامی اضافه شد. آخه این اسمش لمپن بود نه سوسک کثیف.)&lt;br /&gt;- بسه دیگه. نگفتم شجره نامه ات رو بگی که. یه بار دیگه حرف زیادی بزنی با این سوهان چشمتو در میارما! همینجا منتظر باش تا بهت بگم چی کار کنی.&lt;br /&gt;- می تونم بشینم؟ آخه خیلی خسته هستم. چند روزیه که خیلی گرفتارم. یه مقداری کسر خواب هم دارم...&lt;br /&gt;- غلط می کنی بشینی! گردنِ خوردت همینجا منتظر باش گفتم. هیچ حرکت مشکوکی هم نکن. یه کلمه هم حرف نزن.&lt;br /&gt;بعد منشیه گوشی تلفن رو برداشت و یه جور مرموزی با تلفن حرف زد و از رو دفترچه بیمه لمپن یه مطالبی رو برای کسی که اونطرف خط بود خوند و آخرش هم گفت یه خورده زودتر لطفاً. حس فضولی داشت خرخره منو بونامی رو می جوید که ببینیم آخر عاقبت این لمپن چی میشه. یه دفعه دیدیم در مطب باز شد و دو تا مرد سیبیل کلفت عصبانی که دو تا چماق گنده تو دستشون بود وارد مطب شدن و با خشونت هر چه تمام تر داد زدن : کدومشونه؟ زود باش بگو کدومشونه؟ منشیه که خیلی هیجان زده شده بود تندی از جاش بلند شد و با دستش لمپن رو نشون داد و گفت : اینه... اینه! تا منشیه لمپن رو نشون داد دو تا سیبیل کلفتا با چماقشون افتادن به جون لمپن و تا می خورد کتکش زدن. اونم به جای اینکه از خودش دفاع کنه یا حداقل سعی کنه از دستشون در بره، هی گریه می کرد و داد میزد : آخه مگه چی کار کردم؟ - زهر مار فلان فلان شده. حالا دیگه با دفترچه بیمه بچه شونزده ساله می آی مطب دکتر؟ تازه اونم دفترچه ای که سه ساله باطل شده! بی شخصیت! لمپن! خرس گنده از این هیکلت خجالت بکش! گریه نکن دیگه! جیغ نزن! اگه گریه بکنی بیشتر می زنیمت ها! ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 21:48:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشایی</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>
   سلام. لطفاً به گیرنده های خودتون دست نزنید. متنی که می خونید پست جدید وبلاگه! چند وقتی بود که برای بازگشایی اینجا دودل بودم. راستشو بخواین خودم هم از آدم دمدمی مزاج که یه چیزی بگه و سر حرفش نمونه و مرتب شل کن سفت کن در بیاره خوشم نمی آد. ولی تو این مدتی که وبلاگ تعطیل بود، ملت اینقدر سوژه خنده دستم دادن که دامنم از دست و طاقتم از کف برفت و دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم! یه سری سوتی جدید آوردم تحفه ی اصحاب را! در ضمن یکی از دوستان ازم پرسیده بود چرا حالا که فارغ التحصیل شدی وبلاگ نویسی رو کنار گذاشتی. خدمت این دوست عزیزمون هم عرض کنم که من فعلاً نه قصد ازدواج دارم نه فارغ التحصیل شدن! همینم که بودم!&lt;br /&gt;   اول چند تا مورد از امتحانات بگم تا یادم نرفته. بقیه سوتی ها و مطالب بمونه واسه پست های بعدی.&lt;br /&gt;* تو جلسه ی آخر درس، استاد یه مثال حل کرد و گفت که 69 درصد مواد امتحان پایانی رو همین مثال تشکیل میده. بعد از چند دقیقه بچه ها یه سئوال ازش پرسیدن. استاد هم فرمود که جواب این سئوال چون نکته ی خیلی مهمیه، 27 درصد امتحانه! آخرای جلسه هم یه تمرین بهمون داد که حل کنیم و روز امتحان تحویل بدیم و فرمود که این تمرین 43 درصد امتحان پایانی رو تشکیل می ده و 31 درصد باقی مانده هم از قسمت های اول جزوه میاد.&lt;br /&gt; - نتیجه گیری علمی: روش های درصد گیری متفاوت هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* همون تمرینی که 43 درصد سهمیه داشت، جوابش یه عدد مشخص بود که باید با انجام محاسبات طولانی و طاقت فرسا و جانکاه بهش می رسیدیم. روز قبل از امتحان رفتیم پیش یکی از دوستان تا حل تمرینه رو ازش بگیریم و کپی بزنیم. طرف هم جواب رو بهمون داد و گفت: بچه ها فقط حواستون باشه که عدداش رو یه خرده دست کاری کنین تا استاد شک نکنه!&lt;br /&gt; - نتیجه گیری اخلاقی: حتی اگه برای برنده شدن تو مسابقه ی دو دوپینگ کرده باشی، برای اینکه کسی نفهمه باید آخر بشی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* کایکو یه درس خیلی مهم رو نخونده بود و حسابی حالش گرفته بود و می ترسید که مشروط بشه. بونامی بهش گفت ای دوست عزیزم! چه نشسته ای و کاسه ی چه کنم چه کنم دستت گرفته ای که من، خواهرم پزشکه و بهش می گم یه گواهی برات بنویسه تا بتونی درستو حذف پزشکی کنی! اونم با خوشحالی پذیرفت و در حق بونامی و خانواده ی محترمش دعاهای بسیار کارسازی کرد. روز امتحان استاد دید که یه نفر نیومده. برگه ی حضور غیاب رو نگاه کرد و با صدای بلند داد زد: آقای کایکو غایبه؟ بونامی با شنیدن نعره ی استاد هول کرد و جواب داد: استاد اجازه! کایکو نمی آد. می خواد درسو حذف پزشکی کنه!&lt;br /&gt; - نتیجه گیری تاریخی: همواره دوست نادان از هزار تا دشمن دانا بدتره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* یه روز که از دانشگاه بر می گشتم، یکی از بچه های کلاس رو هم سوار کردم و رسوندم در خونشون. طرف موقع پیاده شدن دستشو تو جیبش کرد و دویست تومن گذاشت بالای داشبورد!&lt;br /&gt; - نتیجه گیری آنارشیستی: لزومی نداره که همه ی انسان های شهرنشین، رفتارشون از قواعد خاصی پیروی کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* قبل از شروع امتحان: با چند تا از دوستان از جمله میگ میگ و بونامی و مخمل، روی یه ردیف صندلی دنج و خلوت نشسته بودیم و داشتیم جدیدترین متد های تقلب رو مرور می کردیم که یه خانوم مراقب اومد وایساد بینمون. حالمون داشت گرفته می شد که یه مراقب دیگه اومد و از خانومه پرسید: چرا اینجا وایسادی؟ - این چند نفر خیلی مشکوک می زنن. وایسادم نذارم تقلب کنن. - برو بابا چه دل خوشی داری تو! مگه بچه ای؟ اینا رو من می شناسم. اینا خانمان براندازن! تو که سهلی، هشت نفر دیگه هم بیاری هیچ تاثیری نداره چون اینا کار خودشونو می کنن. بیا بریم اونطرف خودتو سبک نکن! خانوم مراقب هم که دماغش حسابی سوخته بود سرشو اندخت پایین و رفت.&lt;br /&gt;سر امتحان: با فراغ بال انواع و اقسام هنرهای چیتینگ رو به نمایش گذاشتیم. من که بیشتر از بقیه خونده بودم جواب تک تک سئوالا رو به اقصی نقاط سالن می فرستادم. فقط سئوال 6 و 8 رو بلد نبودم که اونا رو هم از روی برگه میگ میگ جواب دادم. چند دقیقه بعد میگ میگ با لحن نگرانی بهم گفت: جواب سئوال 6 و8 رو برسون!!!&lt;br /&gt;بعد از امتحان: مخمل رفته بود پیش استاد که ازش نمرشو بپرسه. اونم گفته بود که شما 14 شدی آقای مخمل. حالا دوست داری چند بهت بدم؟ مخمل هم یه خورده این پا اون پا کرده بود و گفته بود: استاد اگه بهم 16 یا 17 بدی یه دنیا ممنونت می شم! استاد: عزیزم شما نمره ات 19 شده بود. ولی کاملاً مشخصه که تقلب کردی. همون 17 رو بهت می دم که از سرتم زیاده تا یه دنیا ممنونم بشی!&lt;br /&gt;نکته ی جالب اینجا بود که همه ی متقلبین از جمله مخمل، بونامی، میگ میگ و چند تا دختر پسر دیگه که نزدیک من بودن 17 شدن، خود من که تقلب رسونده بودم بهشون 14 گرفتم!&lt;br /&gt;  - نتیجه گیری وجدانی: وجدان آدمی که برای انجام یه کار حقوق می گیره و تلاش خودشو می کنه اما از عهده اش بر نمی آد نباید درد بگیره!&lt;br /&gt;- نتیجه گیری اخلاقی 1: آدم خودش ده بگیره بهتر از اینه که با تقلب 20 بشه.&lt;br /&gt; - نتیجه گیری اخلاقی 2: قناعت همیشه هم کارساز نیست. گاهی وقتا برای رسیدن به حق و حقوقمون باید بلند پرواز باشیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;پ ن 1: از اونجایی که قالب وبلاگ رو آرمان میرزایی طراحی کرده، باید این سئوال رو که گل رز به من چه ربطی داره از اون پرسید. مارمولکه هم که طفل معصوم لوگوی وبلاگه و اینجا واسه خودش می لوله.&lt;br /&gt;پ ن 2 : اصلا اهمیتی به این انتقادهای بی سر و ته نمی دم. منظورم کامنت های هشت و دهه. شما که خودتو خواستی دو نفر معرفی کنی و اومدی دمبتو به عنوان شاهد فرض کردی، یادت  رفته که زیر هر دو تا نظرت، آدرس یه وبلاگ رو نذاری که تابلو بشی!&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 00:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظ</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>دوست نداشتم این جوری تموم بشه ولی شد. امیدوارم همتون به چیزی که می خواین برسین. داستان وبلاگ من هم این طوری به پایان رسید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم&lt;?XML:NAMESPACE PREFIX = O /&gt;&lt;O:P&gt;&lt;/O:P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حرفی از جنس زمان نشنیدم.&lt;O:P&gt;&lt;/O:P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.&lt;O:P&gt;&lt;/O:P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;O:P&gt;&lt;/O:P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Apr 2008 20:07:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>1387</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>   سلام به همه خوانندگان عزیز و دوست داشتنی وبلاگ دانشجویان عمران رازی. امیدوارم که روزهای خوبی رو در سال هشتاد و شش سپری کرده باشید و سال جدید هم برای همه سرشار از موفقیت و شادی و آزادی باشه. از این که توی این مدت وبلاگ منو تحمل کردید ازتون سپاس گزارم. در سال آینده هم اگه عمری باشه در خدمتتون هستم. دوست داشتم آخرین پست سال هشتاد و شش رو طنز بنویسم ولی راستشو بخواید چیزی به ذهنم نرسید!&lt;BR&gt;   حرف خاص دیگه ای ندارم که بگم. همه تون رو به خدا می سپارم. بهار هم اومد ولی هنوز&lt;BR&gt;سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت &lt;BR&gt;هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان &lt;BR&gt;نفسها ابر، دلها خسته و غمگین &lt;BR&gt;درختان اسکلتهای بلور آجین &lt;BR&gt;زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه &lt;BR&gt;غبار آلوده مهر و ماه &lt;BR&gt;زمستان است! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت : امروز هفتم فروردین تولدمه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; تولدم مممممبااااارک &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 19:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>   کانون عکس و فیلم دانشگاه رازی مراسمی در آمفی تئاتر دانشکده فنی برگزار کرده است. نمایش فیلم قلقلک. به بی مایه بودن اصل فیلم و محتوای ضعیف آن کاری نداریم. انبوه جمعیت دانشجویان که ساعت ناهار خود را به تماشای فیلم اختصاص داده اند، با شکمی گرسنه و دلی خوش به تماشای فیلم می پردازند. استقبال دانشجویان از فیلم به حدی است که تمام صندلی ها پر شده و عده ی زیادی نیز دور تا دور سالن به صورت ایستاده فیلم را تماشا می کنند. هوای سالن گرم و خفه است. بلوتوث اکثر گوشی های موبایل روشن است و دانشجویان عزیز علاوه بر تماشای فیلم به رد و بدل کردن شماره از طریق بلوتوث می پردازند. چون فیلم با تاخیر شروع شده، قسمتهای پایانی آن با شروع کلاسها همراه می شود. ولی جماعت دانشجو، مصمم نشسته اند و از جای خود تکان نمی خورند. اینکه در پایان این همه سختی و تحمل قرار است از دیدن این فیلم سخیف و بنجل به کجا برسند اصولا سئوال بی موردی است.&lt;BR&gt;   در سویی دیگر گروهی دانشجو با مصائب و مشکلات فراوان و پس از مدت ها کار فکری و زمینه سازی و هماهنگی، همایشی برگزار می کنند تا با حضور کارشناسان امر، بحث سیاست خارجی ایران و اوضاع خاورمیانه را بررسی کنند. باز هم سری به آمفی تئاتر دانشکده فنی می زنیم. کل دانشجویان حاضر در سالن به ده نفر هم نمی رسند که بیشترشان در خوابند. البته تعداد آنها در دقایق پایانی مراسم که زمان پذیرایی است، به شدت افزایش می یابد. اصولا دانشجویان ما وقتی ندارند تا بر سر چنین مسائل پیش پا افتاده ای حرام کنند. اصولا پرداختن به این گونه مسائل در برنامه های یک دانشجو نمی گنجد. دانشجو کارهای مهمتری دارد.&lt;BR&gt;   همه عادت کرده ایم به پرداختن به ساده ترین وجه یک مسئله، عادت کرده ایم که با مسائل پیش پا افتاده و دم دستی خودمان را مشغول کینم. عادت کرده ایم که فکر نکنیم.&lt;BR&gt;   به کجا می رویم؟ شاید تقصیر به گردن متولیان فرهنگی جامعه بیفتد که نتوانستند سرمایه های عظیم و استعداد های خفته ما را بیدار کنند.&lt;BR&gt;   ولیکن روی سخن با ماست، ما طلایه داران فرهنگ، ما مظاهر حرکت و پویایی، ما پیشگامان روشنفکری، ما منادیان حق طلبی و آرمان خواهی در جامعه، ما، دانشجویان! ساده انگاری و راحت طلبی تا کی؟ ظاهر اندیشی و ساده لوحی تا چند؟ ای کاش به خودمان بیاییم ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت ۱ : ما به کی تعهد دادیم که همیشه طنز بنویسیم؟! مطلبی که خوندین قراره در بین یه سری مطالب خفن دیگه تو نشریه مون چاپ بشه. حتما بخرید ها ! خیلی خوبه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت ۲ : به مام ایران قسم هر پسری که بیاد تو وبلاگم نظر بده، هفته ای ۲۰ تا کامنت واسش می ذارم. آخه چرا پسرا نمی خونن مطالبمو؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت ۳ : درس پس میدم! با روش های پاچه خواری خاصی موفق شدم ۱۲ تا از واحدهای افتاده رو که شامل ۵ تا درس اختصاصی خفن می شد و ماکزیمم شون ۷ بود، پاس کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Feb 2008 17:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقلب</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>   سلام به همه. از اونجایی که این ترم از شونزده واحدی که داشتم پونزده تاشو افتادم و رکورد دانشکده رو جابجا کردم خیلی خوشحالم. احساس آرامش شدیدی بهم دست داده. یه ضرب المثل معروف میگه مشروط شدن واسه دانشجواس دیگه! اگه دانشجو مشروط نشه پس می خواین بقال سرکوچه مشروط بشه؟! آدم باید همه چیزو تجربه کنه. یه عمر شاگرد اول بودم آخرش چی شد؟ گهی پشت به زین و گهی رو به زین! دیگه بریم سراغ کار خودمون ؛
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   یه روز صبح یه امتحان سختی داشتیم که ناگفته پیداست گند زدیم اساسی! ظهر همون روز یه امتحان دیگه داشتیم و دیگه رمقی واسمون نمونده بود که بریم سر جلسه. نشستیم عقلمونو ریختیم تو یه کاسه دیدیم هیچ راهی نداریم جز تقلب کردن. قرار شد شمبلیله جزوشو بذاره تو توالت و موقع امتحان هرکس به قدر کفایت و درایت از این خوان گسترده توشه و در اصل نمره برگیره! من بودم و شمبلیله و مخمل. به بقیه نگفتیم تا مثل امتحان سیالات پارسال تابلو نشیم که هر دقیقه 7 نفر واسه توالت رفتن اجازه می گرفتن. قبل امتحان 46 بار بهشون تاکید کردم که هر کس رفت توالت سریع جواب هر چند تا سئوال که تونست رو بنویسه و بعد به اون دوتای بقیه هم بده که مجبور نشیم هی بریم و بیایم. اون دو تا سفیه هم با قیافه های کریه مرتب کله ی گچ اندودشون رو تکون می دادن که یعنی فهمیدن من چی گفتم.&lt;BR&gt;   دیگه چه دردسرتون بدم، بالاخره رفتیم سر جلسه که دیدم ای دل غافل! از 13 تا سئوال امتحان 3 -4 تاشو بیشتر بلد نیستم! منتظر بودم چند دقیقه از شروع امتحان بگذره تا دست نیاز به چاه مستراح دراز کنم که دیدم شمبلیله عتیقه مثل مار به خودش می پیچه و صدای ناله و فغانش گوش فلک رو کر و بلکه هم کور کرده! یکی از مراقبا رفت بالای سرش که مادرت به عزات بشینه چرا مثل دیو تنوره می کشی؟ شمبلیله گفت ای مرد! چه نشسته ای که من اسهالم و هرآینه احتمال داره خرابکاری کنم! مراقب شمبلیله رو با خفت و خواری فرستاد بیرون. بعد از چند دقیقه آقا با روی گشاده و در کمال وجاهت و ملاحت چون قرص آفتاب تابان خرامان اومد نشست سر جاش و تند تند شروع کرد به جواب دادن. هر چقدر هم منو مخمل بهش التماس می کردیم بهمون وقعی ننهاد و عجز و لابه ما در سنگ اثر کرد ولی در شمبلیله نکرد! وقتی که دیگه از شمبلیله خرفت قطع امید کردم، به لطایف الحیلی از مراقب جلسه اجازه گرفتم و رفتم توالت. دیدم جزوه شمبلیله اونجاس ولی هرچی گشتم جواب سئوالا توش نبود! بر شیطان لعنت فرستادم و دوباره مشغول گشتن شدم که شستم خبردار شد شمبلیله جان گرفته هر صفحه ای رو که جواب سئوالای امتحان توش بوده از تو جزوه کنده و با خودش برده سر جلسه! دست از پا درازتر برگشتم و دیگه چاره ای جز تکیه بر محفوظات خودم نداشتم.&lt;BR&gt;   حالا بگیر و بشنو از مخمل بی شخصیت که دیده بود من و شمبلیله رفتیم توالت سروقت جزوه ولی برخلاف توافق قبلی چیزی بهش نرسوندیم عزمشو جزم کرد که خودش یه سر بره قوت لایموتی به اندازه پاس کردن درس از خوان گسترده در توالت بخوره. ببخشید بیاره! اما طفلک در ادامه سریال ناکامی های چند وقت اخیرش، بازم سرش به سنگ خارا خورد! مثلا اومد تیز بازی دربیاره، یه قرص ترامادول از تو جیبش در آورد و به جناب استاد نشون داد که ای اوستاد! صدهزار مرتبه شکر خدای را که افتخار شاگردی و بندگی تو را نصیب ما کرد! من یه بیماری صعب العلاج دارم و اگه همین الان نرم تو توالت و این قرص رو با آب گوارای اونجا نخورم دشمنی به جیفه ات کرده ام که مثل سگ می میرم! استاد گفت: غلط می کنی بخوای بری توالت! من خودم زغال فروشم! کار به کار شماها دارم! اگه می خوای قرص بخوری یه لیوان چایی اون جلو هست. قرصتو با اون کوفت کن! و مخمل احمق که جدی جدی باورش شده بود مریضه و باید قرص بخوره، رفت ترامادول رو خورد و برگشت! هنوز به یه دقیقه نکشیده بود که قرص اثر خودشو گذاشت و مخمل به خواب عمیقی فرو رفت و تا نیم ساعت بعد از امتحان بیدار نشد! من و شمبلیله هم کار خاص دیگه ای نکردیم تا امتحان تموم شد و جناب استاد گیر داد که حالا خودمونیم، جواب چند تا از سئوالا رو از تو توالت درآوردین؟ منم گفتم حاشا و کلا! دشمنی به نمکت کرده ام اگه تقلب کرده باشم. اونم گفت ای گیسو بریده حاشا می کنی؟ دارم برات! اینو گفت و لبخندی زد و رفت. و این چنین بود که ضرب المثل آش نخورده و دهان سوخته بوجود اومد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Jan 2008 20:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطلب خوب</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>سلام. چیز خاصی به ذهنم نمی رسه که به عنوان مقدمه پست جدید بگم. بدون مقدمه سوتی ها رو بخونین:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شمبلیله تو تختش دراز کشیده تا بخوابه. ولی به شدت احساس سرما می کنه. پتو رو می کشه روی سرش ولی بازم سردشه. از سرما داره میلرزه. هر چی لباس توی اتاقش می بینه رو از پالتو و پلیور گرفته تا هشت جفت جوراب و سه تا شلوار تنش می کنه و حوله و چتر و فرش و موکت رو هم دور خودش می پیچه ولی بازم سردشه. شعله بخاری رو زیاد می کنه تا شاید اتاق گرم بشه. بخاری رفته رفته داره ذوب می شه از شدت حرارت ولی شمبلیله بازم سردشه! دوباره میره تو تختش و سعی می کنه بخوابه. فایده نداره. خیلی خیلی سردشه. ساعت یک نصف شبه. از تختش میاد بیرون. شروع می کنه به نرمش کردن و انجام حرکات ورزشی تا یه خورده بدنش گرم بشه. دوباره میره تو تخت ولی بازم سردشه. شروع می کنه به گریه کردن. احساس حقارت می کنه. آخه چه مرگشه؟ چرا اینقدر سردش شده؟ چرا اینقدر پرده اتاقش تکون می خوره؟ سرمای هوا باعث شده که مغزش کار نکنه. گرچه مغز اون توی گرما هم عملکرد چشمگیری نداره. فردا صبح به داداشش می گه نمی دونم چرا اتاقم اینقدر سرد بود دیشب! داداشش می گه حقا که شمبلیله ای ! خب پنجره اتاقت باز بود دیشب ! چطور نفهمیدی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخمل تازگیا خیلی دست و پا چلفتی و ننر و چُلمن شده و دیگه همه از دستش زلّه شدیم و تحمل کردنش واقعا برامون سخت و طاقت فرسا شده. اون از ماجرای دو هفته پیشش که توی یه تاکسی زورگیرش کرده بودن و پول و گوشی موبایل و هر چی وسیله قیمتی داشت رو ازش گرفته بودن و با یه شورت توی خیابون پیاده اش کرده بودن! هفته قبل هم که باباش گرفته بود سیر دلش کتکش زده بود!!! و هر چی ازش می پرسیدیم صورتت چرا زخمیه می گفت توی باشگاه هالتر خورده بهم! وقتی هم که میاد پیش ما به جای اینکه در غیبت کردن و دست انداختن دیگران همراهی کنه با اون دماغ گرز مانندش فقط نگاه می کنه و هیچی نمی گه. حالا اینا به کنار، چند روز پیش حضرت آقا کیف پولشو یه جایی که خود گور به گور شده اش هم نمی دونه کجاست گم می کنه. یه بنده خدایی هم کیف پول رو پیدا می کنه و از روی کارت دانشجویی مخمل که توی کیف بوده، می فهمه که این دانشجوه و میاد کیف پول رو تحویل حراست دانشکده فنی میده. مدارک و مبلغ پولی که توی کیف بوده رو صورتجلسه می کنن که فرضاً ده هزار تومن پول توی کیف بوده. فرداش که مخمل می ره پولش رو تحویل بگیره، می بینه که سه تومن بیشتر تو کیف نیست و مسئولان عزیز و زحمتکش حراست، به اصطلاح زدن تو گوش پوله و هفت تومنش رو به عنوان دستخوش برداشتن! آخه آدم اینقدر بی شخصیت باشه که مسئول حراست هم ازش چیز بلند کنه؟ جل الخالق!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   چند روز پیش توی دانشگاه کارگاه آموزش پیشگیری از اعتیاد یا به قول بچه ها (( پیشگیری از ترک اعتیاد )) برگزار شد. مربی کارگاه هم سرهنگ نمی دونم کی بود که توی بخش مبارزه با مواد مخدر نیروی انتظامی کار می کرد و مرتب می گفت شما دانشجوا خیلی بچه های خوبی هستین و من می دونم که تا حالا اسم مواد مخدر و سیگار رو هم نشنیدین. یکی از دانشجوا از مربیه پرسید که : جناب سرهنگ قطران سیگار به چی می گن؟ - چی چی؟ - قطران دیگه، کنار پاکت سیگار همیشه اندازه نیکوتین و قطرانشو می نویسن. - من که همچین چیزی ندیدم تا حالا. - ای بابا! بیا اینجا رو می گم. نگاه کن! و دانشجوی عزیز دستشو کرد تو جیبش و یه پاکت سیگار وینستون لایت درآورد. - چشمم روشن سیگار وینستون هم که می کشی! - نه بابا اینو آوردم که درباره قطران سئوال کنم!&lt;BR&gt;   چند دقیقه بعد جناب سرهنگ داشت درباره علائم مصرف مواد مخدر توضیح می داد. - بچه ها یکی از علائم مصرف حشیش اینه که فرد معتاد بدنش رو می خارونه، مخصوصا نوک دماغشو که جای حساسیه! یکی دیگه از دانشجوا گفت : شرمنده ام که اینو می گم، ولی فکر کنم که شما دارین علائم مصرف تریاک رو می گین!!! علائم مصرف حشیش ایناس ... و تریاک هم ... و هروئین هم این طوریه که ... ( بدلیل بد آموزی فراوان سانسور می شه این قسمتا ) جناب سرهنگ داشت شاخ در می آورد ولی به روی خودش نمی آورد! - خب حالا لازمه که روش های مصرف اوناع مواد مخدر رو بهتون بگم که ایناس ... ! - جناب سرهنگ فکر کنم چند تا روش مصرف هروئین و تریاک و کراک رو جا انداختین! اینا رو هم اضافه کنین ... ! - خب دیگه کافیه! معلومه که دانشجوهای فهمیده ای هستین و با مواد مخدر آشنایی دارین ولی هیچ وقت طرف این جور چیزا نمی رین! در آخر لازم می دونم که نمونه هایی از چند نوع مواد مخدر رو بهتون نشون بدم! مطمئنم که این بار سورپرایز می شین! من اینجا توی کیفم نمونه بعضی از انواع مواد مخدر رو دارم. - جناب سرهنگ شیشه چه شکلیه؟ نداری توی بساطت؟ - نه متاسفانه شیشه ندارم! - ولی من دارم. ایناهاش! اجازه هست به بچه ها نشون بدم؟! - &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; - جناب سرهنگ منم شیره تریاک دارم که شما نداشتین. بیام به بچه ها شنون بدم؟!!! - &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   فکر می کنم جدی جدی کارگاه بعدی که توی دانشگاه برگزار بشه کارگاه ترک اعتیاد باشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت ها :&lt;BR&gt;1. ببخشید اگه متنا بی مزه و لوس شده. یه مدته که به قول دوستان در دوران رکود به سر می بریم و همه شوخی ها و حرفا و سوتی هامون بی مزه شده و هرچی تلاش می کنیم نمی تونیم حتی خودمون هم یه دل سیر بخندیم! ای داد بی داد!&lt;BR&gt;2. این عتیقه کیه که پسورد وبلاگمو هک کرده بود؟ البته دمش هم گرم بود که پسورده رو عوض نکرد و فقط قالب رو بهم ریخته بود و اسم خودشو هم به عنوان نویسنده وبلاگ گذاشته بود اینجا! اگه می دونستم متن گذاشتن توی وبلاگم اینقدر کشته مرده داره می فروختمش می رفتم لهجه مو عمل می کردم!&lt;BR&gt;3. انجمن علمی دانشگاه ما وبلاگ نداره ( اینو یه نفر تو کامنتای پست قبلی پرسیده بود) البته یه مدت چند نفر تلاش کردن که یه همچین کاری انجام بدن که با درایت و هوشیاری موفق شدم وبلاگشون رو هک کنم و اونا هم دیگه بی خیال شدن! حالا چطور شده این سئوال به ذهنت رسیده؟ می خوای وبلاگ بزنی واسمون؟&lt;BR&gt;4. تا بعد از امتحانام بای بای!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Dec 2007 18:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لمپن 2</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>   سلام. ببخشید یه مدت نبودم. چند تا سوتی خوف دارم که فعلا حس و حال نوشتنشونو ندارم. یه متن رو که قبلا نوشتم براتون میذارم که حالشو ببرین ( توضیح برای خواننده های جدید : لمپن اسم مستعاره یکی از اساتید دانشگاهه ) :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   چند روز پیش با کایکو و زبل خان مشغول پیاده روی بودیم. نزدیکای میدان فردوسی که رسیدیم کایکو نیشش باز شد و سرعتشو مثل پلنگی که به نزدیکای آهو می رسه کم کرد و با انگشت سبابه اش به روبرو اشاره کرد و گفت : لمپن! من و زبل خان هم به طور همزمان نیشمون باز شد و شکر خدا رو به خاطر سوژه ای که انداخته بود تو دامنمون به جا آوردیم. نگاه کردیم دیدیم به به خودشه. جناب دکتر داره با قدمهای استوار و دهان باز که تفش داشت ازش می چکید و چشمای گرد شده که حاکی از رؤیت یه لقمه دندون گیر بود به طرف یه بلال فروش می ره. به طور مخفیانه ای دنبالش راه افتادیم تا اینکه به بلال فروشه رسید. طرف هم یه آدم هپلی چرکو بود که یه دستمال یزدی ( همون دستمال ابریشمی خودمون ) دور سرش بسته بود و لباساش هم عبارت بودند از یه کفش اگنس سفید تاناکورا، یه شلوار کردی خانواده دمپا تنگ مشکی و یه تی شرت چهارصد تومنی که عکس بروسلی روش بود و همزمان که یکی از آهنگ های داوود مقامی رو زمزمه می کرد، مشغول باد زدن ذرت بود.دکتر با نیش باز در حالی که دستشو مرتب به شکمش می مالید رفت جلو و سلام کرد و گفت آقا تو رو خدا دو تا بلال خوب به من بده. بلال فروشه که اسمشو می ذاریم جوات بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت : واسّا تو صف عتیقه! دکتر چند دقیقه ای صبر کرد و مرتب دور و برشو نگاه می کرد و صفی نمی دید. جوات هم هر کس که از راه می رسید رو راه می انداخت ولی به لمپن محل نمی ذاشت. لمپن دوباره گفت آقا جون بچه ات دو تا بلال خوب به من بده. - دِ گفتم صبر کن دیگه! استغفرالله! عجب آدمایی پیدا می شن! چند بار دیگه یه همچین مکالماتی بینشون رد و بدل شد و ما کم کم دلمون به حال لمپن سوخت و خواستیم بریم پیش جوات وساطت کنیم و در این بین یه خود شیرینی هم کرده باشیم که بالاخره جوات از خر شیطان پیاده شد و گفت : خب بی شخصیتِ شکمو الان مُردی چند دقیقه وایسادی؟ اعصاب منم به خاطر اون شکم کوفتیت خرد کردی. بگو ببینم چی می خوای؟! لمپن گفت : اون دو تا بلال درشتا که اون بالا هستن رو اگه ممکنه لطف کن برام کباب کن. خیلی به نظر خوشمزه می رسن! دستت درد نکنه! جوات دو تا بلال رو با دست نشون داد و پرسید: همین دو تا رو می خوای دیگه؟ - آره خیر از جوونیت ببینی ایشالا. - باشه الان واسه ات می گم. و دست کرد اون زیر دو تا ذرت کپک زده کوچیک رو که کرمو هم بودن و بوی بدی می دادن و بیشتر دونه هاشونم ریخته بود و شبیه کله نعیم سعداوی بودن رو در آورد و شروع کرد به کندن پوستشون که برا لمپن کبابشون کنه. لمپن اینبار با متانت گفت : جناب آقای بلال فروش من این دو تا رو نخواستم. اون دو تا بالاییا رو گفتما. - تو غلط کردی. همینه که هست. می خوای بخواه می خوای نخواه. - خب نمی خوام! - غلط می کنی نخوای ! یه ساعته وایسادی اینجا اعصاب منو خرد کردی حالا می گی نمی خوام؟ می خوای بزنم ناقص ات کنم؟ لمپن دیگه چیزی نمی تونست بگه چون بغض راه گلوشو بسته بود و چشماش پر اشک بود. فقط چند دقیقه یه بار با آستینش اشکاش و آب بینی اش رو پاک می کرد و برا اینکه جلو مردم ضایع نشه می گفت : ای بابا این دود زغالا پدر آدمو در میاره. بعد برای اینکه دل جوات رو بدست بیاره پرسید: راستی شما ماشاالله چشماتون خیلی درشته ها. چطور دود این زغالا رو تحمل می کنین؟ - به تو مربوط نیست. یه بار دیگه حرف مفت بزنی همین زغالا رو میریزم رو سرت تا از ریخت بیفتی. هر چند الانشم قیافه ات خیلی چندشه ! اَه اَه! و همزمان با ادا کردن این جملات، بلال ها رو که بوی بدشون به خاطر کباب شدن کرم های توشون بدتر هم شده بود داد به لمپن. لپمن با گریه مشغول خوردن بلال ها شد و علیرغم این که حالش خیلی گرفته بود به سرعت هر دو تا بلال رو خورد و یه آروغ هم روشون زد. بعد از جوات پرسید: آقا چقدر بدم خدمتتون؟ - دوتا بلال داشتی، هر کدوم سه تومن، هفت تومن بسلف! - اِااااا! دو تا بلال کرمو بوده ها! دنده کباب که نخوردم! چرا اینقدر گرون؟ - اینقدر حرف مفت نزن حمال فلان فلان شده. پولو می دی یا گردنتو بشکنم؟ لمپن باز تسلیم شد و چهار تا دو هزاری داد به جوات. - بقیه پولمو نمی دی؟ - چی؟ - هیچی خدافظ! اینجا بود که لمپن با چشم گریون راهی خونه اش شد و ما هم به اتفاق دوستان تصمیم گرفتیم که با همنوعانمون مهربون تر باشیم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Nov 2007 18:05:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدمات مشاوره مایکروسافت</title>
<link>http://omranrazi.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟&lt;BR&gt;مشتري : يک کامپيوتر سفيد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم&lt;BR&gt;مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟&lt;BR&gt;مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده&lt;BR&gt;مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...&lt;BR&gt;مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه ... ببخشيد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.&lt;BR&gt;مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟&lt;BR&gt;مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.&lt;BR&gt;مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...&lt;BR&gt;مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...&lt;BR&gt;مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟&lt;BR&gt;مشتري : نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟&lt;BR&gt;مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرکز : و الآن F8 رو بزنين.&lt;BR&gt;مشتري : کار نمي کنه.&lt;BR&gt;مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟&lt;BR&gt;مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.&lt;BR&gt;مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟&lt;BR&gt;مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.&lt;BR&gt;مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.&lt;BR&gt;مشتري : باشه.&lt;BR&gt;مرکز : کيبورد با شما اومد؟&lt;BR&gt;مشتري : بله&lt;BR&gt;مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟&lt;BR&gt;مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.&lt;BR&gt;مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...&lt;BR&gt;مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟&lt;BR&gt;مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.&lt;BR&gt;مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟&lt;BR&gt;مشتري : پنج تا ستاره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟&lt;BR&gt;مشتري : Netscape&lt;BR&gt;مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.&lt;BR&gt;مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟&lt;BR&gt;مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟&lt;BR&gt;مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟&lt;BR&gt;مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرکز : چه کمکي از من برمياد؟&lt;BR&gt;مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.&lt;BR&gt;مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟&lt;BR&gt;مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا توبه !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Nov 2007 10:48:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=omranrazi&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>omranrazi</dc:creator>
<guid>http://omranrazi.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
